|
استاد جامعه شناسی مون می گه: آدم ها وقتی عاشق می شن در واقع عاشق خودشون می شن! چون انسان بیشتر از هر کسی تو این دنیا خودشو دوس داره پس می ره کسی رو پیدا می کنه که شبیه خودشه, نیمه گمشده شه! واسه همینه که خوب ها خوب رو پیدا میکنن و بدها بد رو! می گن وقتی به خسرو عکس شیرین رو نشون می دن یک دل نه صد دل عاشقش می شه! دستور می ده که بیارنش. شیرین خانوم هم از اون سر دنیا پا می شه میره قصر پادشاه. خسرو خان هم تصمیم می گیره باهاش ازدواج کنه. شیرین ولی یه دغدغه داره: پادشاه 60 تا زن داره نکنه بعد یه مدت منم مثل اونا براش عادی شم؟!! واسه همین دنبال یه فرصته که روزگار اونو بهش میده! یه روز که شیرین داشته از خیابون رد می شده فرهاد می بیندش و یک دل نه هزار دل عاشقش می شه! خانوم خانوما واسه اینکه یه کم خسرو رو اذیت کنه یه چراغ سبزی به فرهاد بخت برگشته نشون می ده. فرهاد دل از کف داده هر جا می شینه از شیرین می گه و همه دنیا می فهمن که فرهاد عاشق شده اونم عاشق کی؟ نامزد پادشاه! خلاصه میرن به خسرو خبر می دن که : چه نشستی که رقیب پیدا کردی اونم از طبقه پایین جامعه! خسرو فرهاد رو احضار می کنه و بهش می گه: آخه بشر! این همه دختر؛ چرا عاشق زن ما شدی؟ هر چی بخوای بهت می دم, هر دختری رو بخوای واست می گیرم, فقط برو پی کارت بیشتر از این آبروی ما رو نبر! فرهاد هم پاشو تو یه کفش می کنه که نه! الا و بلا من شیرین رو می خوام! می بینن فایده نداره تصمیم می گیرن یه کار غیر ممکن رو ازش بخوان. از قضا قصر پایین کوهبیستون بوده! بهش میگن برو بالای این کوه و یه کانال حفر کن که تا درون قصر ادامه داشته باشه واسه اینکه وقتی گوسفندها رو بالای کوه می دوشیم شیرشون از این کانال بگذره و بیاد تو قصر!! اگه موفق بشی به شیرین می رسی! فرهاد قبول می کنه و می ره بالای کوه و روز و شب کار می کنه! پیوسته صدای تیشه اش می آد. مشاورین خسرو بهش می گن: اگه این همین طور پیش بره حتما موفق می شه و مجبوری به عهدت وفا کنی اون وقت شیرین بی شیرین! خسرو می گه بهش بگین شیرین مرد! و وقتی این خبر دروغ رو به فرهاد می دن بدون هیچ تحقیقی خودشو می کشه! اینی که تو کتابا می گن «عشق شیرین و فرهاد» ، در واقع «عشق خسرو و شیرینه» ! چون عشق فرهاد یک طرفه بوده و شیرین فقط خسرو رو دوست داشته؛ وقتی هم که خسرو کشته میشه ، شیرویه برادر خسروی مرحوم ، از شیرین می خواد که باهاش ازدواج کنه؛ شیرین به ظاهر قبول می کنه و اجازه می خواد که بره و برای آخرین بار با همسرش وداع کنه؛ اما وقتی می ره بالای جسد خسرو خودشو می کشه! روح همه شون شاد...
ترم اول، استاد، در کلاس خرد 1:
احساس مي کنم روزمره نويس شدم، براي اينکه از اين حس بيام بيرون يه پست اقتصادي مي ذارم! بهتره يه مثال بزنم: پ.ن: تو پست قبلی یه خورده خاله زنک شدم و دوستان فرت و فرت دارن این خصیصه رو به روی من می آرن! دوستان من خاله زنک نیستم!!
۱- در حال خوندن کتاب گام های بلند اثر آنتونی رابینز هستم! تو این کتاب گفته شده اگه ایمان داشته باشید حتی می تونید رنگ چشم هاتونم عوض کنید!! منم تصمیم گرفتم رنگ چشم هام بنفش با خال های صورتی باشه! 2- دیشب حنا بندان مستاجر طبقه پایینی مون بود. بعد از تفحص بسیار توسط عمه و مادر گرامی کاشف به عمل اومد داماد 22 ساله هستند پ.ن: الان تو نت دانشگاه هستم و ملت همچنان دارن عکس یانگوم رو سرچ می کنن بعد سال ها!!!
|
About![]()
بهترين عادت اين است كه به هيچ چيزي عادت نكني Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
سالن سه و نیم!
شکلک2 |