تبليغاتX
من از همه بهترم!!!


















من از همه بهترم!!!

استاد جامعه شناسی مون می گه: آدم ها وقتی عاشق می شن در واقع عاشق خودشون می شن! چون انسان بیشتر از هر کسی تو این دنیا خودشو دوس داره پس می ره کسی رو پیدا می کنه که شبیه خودشه, نیمه گمشده شه! واسه همینه که خوب ها خوب رو پیدا میکنن و بدها بد رو!

می گن وقتی به خسرو عکس شیرین رو نشون می دن یک دل نه صد دل عاشقش می شه! دستور می ده که بیارنش. شیرین خانوم هم از اون سر دنیا پا می شه میره قصر پادشاه. خسرو خان هم تصمیم می گیره باهاش ازدواج کنه. شیرین ولی یه دغدغه داره: پادشاه 60 تا زن داره نکنه بعد یه مدت منم مثل اونا براش عادی شم؟!!

واسه همین دنبال یه فرصته که روزگار اونو بهش میده! یه روز که شیرین داشته از خیابون رد می شده فرهاد می بیندش و یک دل نه هزار دل عاشقش می شه! خانوم خانوما واسه اینکه یه کم خسرو رو اذیت کنه یه چراغ سبزی به فرهاد بخت برگشته نشون می ده. فرهاد دل از کف داده هر جا می شینه از شیرین می گه و همه دنیا می فهمن که فرهاد عاشق شده اونم عاشق کی؟ نامزد پادشاه! خلاصه میرن به خسرو خبر می دن که : چه نشستی که رقیب پیدا کردی اونم از طبقه پایین جامعه! خسرو فرهاد رو احضار می کنه و بهش می گه: آخه بشر! این همه دختر؛ چرا عاشق زن ما شدی؟ هر چی بخوای بهت می دم, هر دختری رو بخوای واست می گیرم, فقط برو پی کارت بیشتر از این آبروی ما رو نبر! فرهاد هم پاشو تو یه کفش می کنه که نه! الا و بلا من شیرین رو می خوام! می بینن فایده نداره تصمیم می گیرن یه کار غیر ممکن رو ازش بخوان.

از قضا قصر پایین کوهبیستون بوده! بهش میگن برو بالای این کوه و یه کانال حفر کن که تا درون قصر ادامه داشته باشه واسه اینکه وقتی گوسفندها رو بالای کوه می دوشیم شیرشون از این کانال بگذره و بیاد تو قصر!! اگه موفق بشی به شیرین می رسی!

فرهاد قبول می کنه و می ره بالای کوه و روز و شب کار می کنه! پیوسته صدای تیشه اش می آد. مشاورین خسرو بهش می گن: اگه این همین طور پیش بره حتما موفق می شه و مجبوری به عهدت وفا کنی اون وقت شیرین بی شیرین! خسرو می گه بهش بگین شیرین مرد! و وقتی این خبر دروغ رو به فرهاد می دن بدون هیچ تحقیقی خودشو می کشه!


اینی که تو کتابا می گن «عشق شیرین و فرهاد» ، در واقع «عشق خسرو و شیرینه» ! چون عشق فرهاد یک طرفه بوده و شیرین فقط خسرو رو دوست داشته؛ وقتی هم که خسرو کشته میشه ، شیرویه برادر خسروی مرحوم ، از شیرین می خواد که باهاش ازدواج کنه؛ شیرین به ظاهر قبول می کنه و اجازه می خواد که بره و برای آخرین بار با همسرش وداع کنه؛ اما وقتی می ره بالای جسد خسرو خودشو می کشه!


روح همه شون شاد...



پ.ن: سوژه این پست از حرفای استاد جامعه شناسی مون بود و من از صحت شون هیچ اطلاعی ندارم!

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت20:33توسط طیبه | |


این روزها همه واسه من پیامبر شدن! دو تا از دوستام (که امیدوارم این پست رو نخونن!) تازگی ها گیر دادن به نماز خوندن من! تا من بیچاره رو می بینن 2 ساعت نصیحت و پند و اندرزشون گل می کنه که: طیبه نماز بخون, به خدا خیلی خوبه, به آدم کمک می کنه و ...! خدا هم اینقدر به من گیر نمی ده که این ها ...
البته من نماز می خونم ولی به روش خودم! یعنی عمرا بتونم صبح ها بیدار شم واسه نماز! ظهرها هم معمولا قضا می شه چون یا دانشگاهم یا خوابم! می مونه شب که مغرب و عشا رو با نماز قضای صبح می خونم البته بعد ساعت 10! غیر از اینم راه نداره!
حالا این دو تا پیامبر تصمیم گرفتن موقع نماز به من زنگ بزنن که یادم نره! نمی دونم انگیزه شون چیه و چی گیرشون میاد ولی یه بار یکی شون گفت این جوری اون دنیا می گی فلانی منو نجات داد! پس طمع بهشت و این حرف هاست!
تازه خودمم کلی پیامبر شدم! یه دوستی دارم تکیه کلامش اینه: بمیری...! منم چند روز پیش در جواب این حرفش (که معمولا می گم خودت بمیری) گفتم تو زنده باشی! علت این حرفمو که پرسید گفتم: حضرت عیسی هم با کسانی که اذیتش می کردن به خوبی رفتار می کرد! گفت یعنی تو می خوای مثل حضرت عیسی جواب بدی رو با خوبی بدی؟!

من معمولا به هر کسی فقط یک بار فرصت می دم هر وقت که فرصتش رو از دست داد کنارش می ذارم! خیلی راحت هم این کار رو می کنم چون قدرت فراموش کردنم فوق العاده اس!

جواب بعضی بدی ها رو نمی شه با خوبی داد می شه با قطع ارتباط داد! این جوری طرف حسابی ادب می شه! حالا جالب اینجاست که کسانی که کنارشون گذاشتم منو خیلی با معرفت می دونن!

پ.ن: نمی خواستم آپ کنم چون نه حسش بود نه وقتش! دلیل آپ کردنم این بود که از پشت خنجر خوردم... اونم نه یکی! چند تا!

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت22:46توسط طیبه | |


خواهر 3.5 منو به یه بازی دعوت کرده که باید یه شعر بگم که با حرف "ه" شروع بشه! باید 3نفر رو هم دعوت کنم که بی خیال این مورد می شم و هر کس دوست داشت می تونه شرکت کنه!


هورا! بازی، شعر...!

ترم اول، استاد، در کلاس خرد 1:
فرزندانم هر کس کالای گیفن کشف کند به او جایزه بس بزرگی به نام جایزه نوبل می دهند
و اینگونه شد که طمع جایزه نوبل ما را گرفت
و تصمیم گرفتیم یک کالای گیفن پیدا کنیم
برای همین به دوگوله خویش فشار آوردیم
و احساس تحقیق و پژوهش در ما قلمبه شد
.
.
.
به سراغ ایرانسل می رویم!
پس دفتر خود را باز کرده و کاغذی از آن پاره نموده و شروع به نوشتن سوالاتی نمودیم
چند روز بعد...
به اولین نمایندگی ایرانسل رفته و خود را اینگونه معرفی نمودیم
دانشجویی بس صاحب علم هستیم که در حال پژوهش هستیم
و از شما یاری می خواهیم
نمایندگی به سوالات ما جواب نمود
اما نه مستند...!
و ما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم
فکر کردیم حتما طرح ما ایرادی دارد
و باید آن را اصلاح کنیم
پس صبر کردیم علم مان افزایش پیدا کند
.
صبر
.
صبر
.
صبر ما تا امشب ادامه داشت
و امشب در حال خواندن خاطرات گذشته خویش
فهمیدیم که یک روزی وقتی هنوز صفر کیلومتری بیش نبودیم
چنین طمعی داشتیم
و می خواستیم ایرانسل را به خاک سیاه بنشانیم
.
ولی موفق نشدیم
چون ایرانسل گیفن نیست
بلکه بسیار هم لوکس است
مثلا اگر قیمت سیم کارت ایرانسل به 100.000 تومان افزایش پیدا کند
شما حاضرید آن را بخرید؟
و برعکس اگر قیمت آن 1000 تومان بشود آیا شما 6 تا نمی خرید؟
پس ثابت شد که لوکس است
.
.
.
و الان ما که آن زمان از این پدیده خیلی بدمان می آمد
نظرمان تغییر کرده
و به آن بسی علاقه مند شده ایم!!Heart Smile


پ.ن: ما انسان گهرباری هستیم!

+نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت23:22توسط طیبه | |

احساس مي کنم روزمره نويس شدم، براي اينکه از اين حس بيام بيرون يه پست اقتصادي مي ذارم!
1- تصميم گرفتم در اين پست در مورد اين موضوع صحبت کنم: افزايش نقدينگي چطور باعث افزايش تورم مي شه؟!
فرض کنيد حقوق اين ماه شما (همه مردم) از 100.000 تومان به 150.000 تومان مي رسه! يعني الان 50.000 تومان بيشتر دارين و با اين مبلغ اضافه مي تونين چيزهاي بشتري بخرين: پيراهن، کفش، مواد غذايي و ...!
چون مردم تقاضاشون بيشتر مي شه توليد کنندگان تصميم مي گيرن که توليداتشون رو افزايش بدن! و چون يه مدتي طول مي کشه تا توليدکنندگان موفق بشن، در اين مدت قيمت ها زياد مي شه!

 بهتره يه مثال بزنم:
فرض کنيد آقاي A يه مغازه کفش فروشي داره و هر جفت کفش رو به مبلغ 10.000 تومان مي فروشه و هر ماه هم 20 تا مشتري داره! وقتي درآمد مردم زياد  مي شه، مشتري هاي آقاي A از 20 نفر به 30 نفر افزايش پيدا مي کنن! آقاي A براي هر ماه 20 جفت کفش توليد مي کنه و حالا 30 تا مشتري داره! پس يه کاري مي کنه: قيمت کفش ها رو تا جايي بالا مي بره که 20 تا مشتري باقي بمونن که حاضرن کفش رو گرونتر بخرن، مثلا 15.000 تومان!
اين جوري مي شه که افزايش نقدينگي (مثلا افزايش درآمد) باعث افزايش تقاضا (تعداد مشتري ها از 20 به 30 نفر) مي شه و تورم (از 10.000 تومان به 15.000 تومان) پديد مياد!

2- سرخپوست ها مي گن خدا وقتي خواست آدم رو خلق کنه 3 تا مجسمه گلي درست کرد و اون ها رو تو کوره گذاشت که بپزن! اولي رو درآورد و ديد هنوز نپخته و رنگش زياد تغيير نکرده، اون شد نمونه سفيد پوست ها! دومي رو بيشتر گذاشت بپزه وقتي کاملا برشته شد اونو از کوره درآورد و ديد سرخ و باحال شده! اينقدر محو زيبايي اش شد که اون يکي مجسمه تو کوره رو فراموش کرد و جزغاله شد! مجسمه دومي سرخپوست و مجسمه جزغاله شده سياه پوست ها را به وجود آوردن!!

پ.ن: تو پست قبلی یه خورده خاله زنک شدم و دوستان فرت و فرت دارن این خصیصه رو به روی من می آرن! دوستان من خاله زنک نیستم!!

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت8:4توسط طیبه | |

۱- در حال خوندن کتاب گام های بلند اثر آنتونی رابینز هستم! تو این کتاب گفته شده اگه ایمان داشته باشید حتی می تونید رنگ چشم هاتونم عوض کنید!! منم تصمیم گرفتم رنگ چشم هام بنفش با خال های صورتی باشه! 2 سال پیش  که جزء شورای سردبیران یکی از نشریه های دانشگاه بودم این کتاب رو به عنوان دستمزد بهم دادن و الان تصمیم گرفتم طلسم نخوندنشو بشکنم!!

2- دیشب حنا بندان مستاجر طبقه پایینی مون بود. ما هم تشریف برده بودیم! رفتارشون خیلی غیر رمانتیک بود ولی از همه جالب تر اختلاف سنی عروس و داماد بود!

بعد از تفحص بسیار توسط عمه و مادر گرامی کاشف به عمل اومد داماد 22 ساله هستند! عروس هم که قبلا می دانستیم ۶-۳۵ ساله اس!! که عمه مان از یکی از فامیل های داماد سوال فرمودند عروس چند ساله هستند و ایشان جواب دادند: زیاد!!!!
من و مریم هر وقت می ریم عروسی و نامزدی و ... خاله زنکی مون گل می کنه!!

 

پ.ن: الان تو نت دانشگاه هستم و ملت همچنان دارن عکس یانگوم رو سرچ می کنن بعد سال ها!!!Begging

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت10:29توسط طیبه | |