تبليغاتX
من از همه بهترم!!!
 
 
 
 

امروز به اين نتيجه رسيدم که استاد نقش بسيار مهمي در زندگي انسان داره! 2 ترم پيش که درس "توسعه اقتصادي در کشورهاي جهان سوم" رو داشتم به نظرم بدترين درس دنيا بود چون هيچي ازش نمي فهميدم و کلاسش به شدت کسل کننده بود با اينکه استاد اصلا درس نمي داد و تمام درس ها رو دانشجوهاي بيچاره کنفرانس مي دادن! اون ترم اين درس رو افتادم! حالا الان که ترم 7 هستم همين درس رو با يه استاد ديگه گرفتم باز هم کنفرانسيه! ولي من به شدت به اين کلاس علاقه نشون مي دم و اين درس رو خيلي دوست دارم! واقعا نمي دونم دليلش چيه؟! چون شرايط فرقي نکرده فقط استادش عوض شده!

امروز استاد مي گفت که فرار مغزها پديده ي خوبيه! حالا من با استناد به حرف هاي ايشون اين حرف رو توجيه مي کنم:
فرض کنيد من يک مغز هستم و در اين مملکت زندگي مي کنم. من هي از مغزم کار مي کشم و ايده مي دم ولي هيچ کس منو تحويل نمي گيره. مي رم بانک که وام بگيرم و اون ايده رو (که مثلا يک دوچرخه اس که با نبروي باد کار مي کنه و سرعت زيادي داره) به مرحله ي توليد انبوه برسونم. ولي بانک به من مي گه که در صورتي وام مي ده که من يک نمونه از اون دوچرخه رو بسازم و اون ها با چشم هاي خودشون ببينن! ولي اون ها اين موضوع رو درک نمي کنن که براي ساختن يک دوچرخه بايد يک کارخونه ساخته بشه تا اون قطعات رو در اندازه ي مورد نظر بسازه و من بتونم يک نمونه از اون دوچرخه رو توليد کنم! اينه که اونقدر به اين در و اون در مي زنم ... ولي هيچ فايده اي نداره! نتيجتا تصميم مي گيرم طرحمو به شرکت چي چي ژاپن بفروشم. طرح با استقبال زيادي پذيرفته مي شه و چشم بادامي ها اون رو به توليد انبوه مي رسونن و هم من کلي سود مي کنم هم اون ها! پس چرا اينجا بمونم که قدرمو نمي دونن؟! بزار فرار کنم تا حداقل فکرم از کار نيوفته!
و اما اينکه چرا فرار مغزها مفيده: چون افرادي که در داخل کشور در حال تحصيل هستن طمع بازارهاي گسترده ي خارج مي گيردشون و تصميم به فرار مي گيرن. براي اين که کشورهاي اروپايي اون ها رو بپذيرن مجبورن تند تند درس بخونن تا در حد بازارهاي اون ها باشن! اينه که دانش و مهارتشونو زياد مي کنن ولي ...! همه شون موفق به فرار نمي شن چون کشورهاي خارجي هر تخصصي رو نمي خوان و شرايط سختي براي پذيرششون دارن!
حالا اين مغزهايي که موفق به فرار نشدن با دانش بالا و تخصص خفن مي تونن در کشور خودمون کار کنن و بازدهي بالاتري نسبت به بقيه داشته باشن!

پ.ن: اين قضيه دوچرخه صحت داره من از خودم ايده نساختم!


 
 
 |    نوشته شده توسط طیبه
 
 
 
  به علت حجم درسي فوق العاده بالايمان و دسترسي اندك به اينترنت فعلا مجبور به خداحافظي كوتاهي خواهيم بود!  
 
 |    نوشته شده توسط طیبه
 
 
 
  پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالكی را بدید كه پیاده بود

پیر مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟

سالك گفت : به دهی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند

پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی

سالك گفت : چرا ؟
 
 
 |    نوشته شده توسط طیبه ادامه مطلب | 
 
 
 
  1- دوستام می گن قبل ورود ما به دانشگاه یه استاد اقتصاد تو دانشگاهمون بوده که خیلی سخت گیر بوده. طوری که کسی حق نداشته بعد از ایشون وارد کلاس بشه. اگه هم دانشجوی تاخیری قصد ورود به کلاس رو داشته استاد 2 راه پیش پاش می ذاشته: یا 2 تا غیبت می خوری یا اینکه جلوی کلاس می ایستی و شعر اتل, متل, توتوله ... گاو حسن چه جوره ... رو می خونی!!

2- بعضی آدم ها فکر می کنن همین که عنوان استاد یا معلم روشون باشه می تونن هر جور دلشون خواست با شاگرداشون رفتار کنن و حق هرگونه بی احترامی رو دارن! چند روز پیش یکی از دوستام می گفت تو کلاس حسابداری بوده و استاد به دانشجوها گفته که اگه کسی گوشیش زنگ بخوره جلسه بعد باید 2 کیلو شیرینی خامه ای بیاره و گناه sms هم اینه که اگه طرف خانم بود باید گوشی رو بده دست آقایون که sms رو بخونن و اگه آقا بود باید یک خانم اون رو بخونه اونم با صدای بلند!!


از قضا یه روز واسه یکی از خانوم ها sms میاد و استاد با پوزخندی بر لب رو می کنه به آقایون دانشجوها و می گه : آقای الف! گوشی خانم رو بگیرین و sms رو بخونین! دختر خانم گوشی رو به الف می ده و ازش خواهش می کنه که بلند نخونه! الف sms رو می بینه و می گه استاد من نمی خونم! یکی از پسرهای شیطون گوشی رو ازش می گیره که بخونه اما ...

-: استاد انگلیسیه من نمی تونم بخونم! (فارسی بوده البته)

-:  خب بده بغل دستی ات بخونه

بغل دستی: استاد این کار خیلی زشتیه و من به خودم چنین اجازه ای نمی دم!


استاد: اگه نخونین از نمره ی پایان ترم همه تون 2 نمره کم می کنم!!!


دانشجوها: کم کنین ما نمی خونیم!!
.
.

.

 این اتفاق مثل اینکه هر جلسه تکرار می شه!


مهم نیست که محتوای اون پیام چی بوده مهم اینه که شاید بهتر باشه گاهی اجازه بدیم که دیگران برای خودشون حریم خصوصی داشته باشن!
 
 
 |    نوشته شده توسط طیبه
 
 
 
 

استاد جامعه شناسی مون می گه: آدم ها وقتی عاشق می شن در واقع عاشق خودشون می شن! چون انسان بیشتر از هر کسی تو این دنیا خودشو دوس داره پس می ره کسی رو پیدا می کنه که شبیه خودشه, نیمه گمشده شه! واسه همینه که خوب ها خوب رو پیدا میکنن و بدها بد رو!

می گن وقتی به خسرو عکس شیرین رو نشون می دن یک دل نه صد دل عاشقش می شه! دستور می ده که بیارنش. شیرین خانوم هم از اون سر دنیا پا می شه میره قصر پادشاه. خسرو خان هم تصمیم می گیره باهاش ازدواج کنه. شیرین ولی یه دغدغه داره: پادشاه 60 تا زن داره نکنه بعد یه مدت منم مثل اونا براش عادی شم؟!!

واسه همین دنبال یه فرصته که روزگار اونو بهش میده! یه روز که شیرین داشته از خیابون رد می شده فرهاد می بیندش و یک دل نه هزار دل عاشقش می شه! خانوم خانوما واسه اینکه یه کم خسرو رو اذیت کنه یه چراغ سبزی به فرهاد بخت برگشته نشون می ده. فرهاد دل از کف داده هر جا می شینه از شیرین می گه و همه دنیا می فهمن که فرهاد عاشق شده اونم عاشق کی؟ نامزد پادشاه! خلاصه میرن به خسرو خبر می دن که : چه نشستی که رقیب پیدا کردی اونم از طبقه پایین جامعه! خسرو فرهاد رو احضار می کنه و بهش می گه: آخه بشر! این همه دختر؛ چرا عاشق زن ما شدی؟ هر چی بخوای بهت می دم, هر دختری رو بخوای واست می گیرم, فقط برو پی کارت بیشتر از این آبروی ما رو نبر! فرهاد هم پاشو تو یه کفش می کنه که نه! الا و بلا من شیرین رو می خوام! می بینن فایده نداره تصمیم می گیرن یه کار غیر ممکن رو ازش بخوان.

از قضا قصر پایین کوهبیستون بوده! بهش میگن برو بالای این کوه و یه کانال حفر کن که تا درون قصر ادامه داشته باشه واسه اینکه وقتی گوسفندها رو بالای کوه می دوشیم شیرشون از این کانال بگذره و بیاد تو قصر!! اگه موفق بشی به شیرین می رسی!

فرهاد قبول می کنه و می ره بالای کوه و روز و شب کار می کنه! پیوسته صدای تیشه اش می آد. مشاورین خسرو بهش می گن: اگه این همین طور پیش بره حتما موفق می شه و مجبوری به عهدت وفا کنی اون وقت شیرین بی شیرین! خسرو می گه بهش بگین شیرین مرد! و وقتی این خبر دروغ رو به فرهاد می دن بدون هیچ تحقیقی خودشو می کشه!


اینی که تو کتابا می گن «عشق شیرین و فرهاد» ، در واقع «عشق خسرو و شیرینه» ! چون عشق فرهاد یک طرفه بوده و شیرین فقط خسرو رو دوست داشته؛ وقتی هم که خسرو کشته میشه ، شیرویه برادر خسروی مرحوم ، از شیرین می خواد که باهاش ازدواج کنه؛ شیرین به ظاهر قبول می کنه و اجازه می خواد که بره و برای آخرین بار با همسرش وداع کنه؛ اما وقتی می ره بالای جسد خسرو خودشو می کشه!


روح همه شون شاد...



پ.ن: سوژه این پست از حرفای استاد جامعه شناسی مون بود و من از صحت شون هیچ اطلاعی ندارم!
 
 
 |    نوشته شده توسط طیبه
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور