X
تبلیغات
من از همه بهترم!!!
تاريخ : سه شنبه 27 فروردین1392 | 2:1 | نویسنده : طیبه
خدا را دیده ای آیا ؟
و هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی

رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست 

و می ترسی که راز بی کسی را با کسی گویی 

یکی بی آنکه حتی لب تو بگشایی 

به آغوشی تو را گرم محبت می کند با عشق....


گمانم دیده ای او را ؟

تاريخ : جمعه 2 فروردین1392 | 15:6 | نویسنده : طیبه

 

1- در امر وبلاگ نویسی بشدت تنبل شدم! اونم به یه دلیل خیلی ساده: اینکه چیزهایی که قبلا جذبم می کردن و برام سوژه می شدن خاصیتشونو برام از دست دادن.

 

2-سال نو مبارک. هر چی بزرگتر می شم زمان برام سریعتر می گذره و از چیزهای کمتری لذت می برم!

 

3-تا الان 3-4 جلسه رفتم سر کلاس هام و واقعا کم آوردم! خداییش ارشد قابل مقایسه با کارشناسی نیست! هر کدوم از اساتید محترم چندین کار عملی و ترجمه و کنفرانس و ... دادن و منم همینجور همه رو دادم دست خدا!!!

 

4-از وقتی زندگی خوابگاهی رو شروع کردم تازه فهمیدم که تا الان توهم می زدم که آدم قوی و محکمی هستم!

الان به این جمله ایمان آوردم: پیش آمدها انسان را نمی سازند، بلکه انسان را نمایان و نشان می دهند...

 

بله و من فهمیدم که نه تنها محکم نیستم بلکه خیلی هم بی خیال و بی تفاوتم! و این بی تفاوتی نمی زاره از خودم مواظبت کنم!!

 

5-می خوام یه اعتراف تلخ بکنم:

 

از وقتی یادمه همیشه صحنه ی زندگی رو به صورت یه زمین فوتبال میدیدم که بخاطر محافظه کار بودنم یه نقش خیلی کم و خنثی به خودم دادم که زیاد زحمت نکشم و به قول دوستان این راحت طلبی منو می رسونه! بله و جالب اینجاس که هیچ وقت فکر نمی کنم من تو این زمین فوتبال حضور دارم و همیشه از چشم یه تماشاگر به خودم و بازی  زندگی نگاه می کنم! و این باعث می شه که هیچ وقت از اشتباهاتم درس نگیرم. چون من تماشاگرم و اگه اشتباهی هم انجام بدم خودمو مقصر 100 در 100 نمی دونم!

نمی دونم چطور می شه این رویه رو عوض کرد. چون چه بخوام چه نخوام مسئولیت تمام کارهام رو دوش خودمه.

 

6-یه نکته ای در مورد لذت نبردن از زندگی که در مورد 2 عرض کردم به ذهنم رسید. و اون اینکه شاید چیزهایی که قبلا باعث شادی من می شدن الان تکراری شدن! آخه از چهارشنبه سوری امسال با تمام وجود لذت بردم!

 

7-تازه الان می فهمم "ایلام = عروس زاگرس" یعنی چی! یه وجب از خاک شهرمو با کل دنیا عوض نمی کنم!

 

8-پست بی محتوایی شد!

 

 



تاريخ : پنجشنبه 3 اسفند1391 | 21:58 | نویسنده : طیبه
سلام

فردا می رم رشت. دیگه زیادی خونه موندم! فردا صبح یه امتحان دارم دعا کنین قبول شم!

چیزی به ذهنم نمی رسه بنویسم. پس می رم سر وقت یه سرقت ادبی کوچولو:



دیشب وقتی آن پیام"دوستت دارم"به دستم رسید


در جایی دور از این اتاق این شهر و این آسمان بودم


درست موقع نوشتن "من بیشتر"بود


پیام دیگری آمد


" اشتباه شد"



تاريخ : شنبه 28 بهمن1391 | 16:13 | نویسنده : طیبه

8-9 روزی میشه که اومدم ایلام و واقعا هیچ جا خونه ی آدم نمی شه. اینکه تو خیابون همه به زبون مادری تو صحبت می کنن واقعا لذت بخشه! البته اینو بگم که من قبلنا با خونواده ام چند سالی شمال زندگی کردم و کلا آدم سازگاری هستم ولی خب دوری از خونه و خونواده یه نمه سخته!

چهارشنبه 7 صبح از رشت به سمت تهران حرکت کردم. بین راه اتوبوس همش خراب می شد. و همش توقف های 20 دقیقه ای واسه تعمیر ماشین. بعد که ماشین یه کم درست می شد راننده خیلی آروم حرکت می کرد که دوباره خراب نشه. خلاصه همین جور افتان و خیزان می رفتیم تا رسیدیم به یه بیابونی که یه جاییش نوشته شده بود به دانشگاه آزاد قزوین خوش آمدید! باور کنید بیابون بود و هیچ دانشگاهی هم دیده نمی شد! اتوبوس دوباره متوقف شد و دیدم همه دارن پیاده می شن. منم پیاده شدم و به کمک راننده گفتم آقا تکلیف ما چیه؟ گفت الان یه اتوبوس دیگه میاد سوارتون می کنه!

القصه منم همراه دیگران رفتم کنار جاده که شاید یکی دلش به حالمون بسوزه و ما رو برسونه تهران و نزاره تو بیابون تلف شیم! چند دقیقه گذشت تا اینکه یه اتوبوس اومد و تا من بجنبم چند نفر سوار شدن و گازشو گرفتن و رفتن!

منم تودلم کلی خودمو سرزنش کردم که چرا من فرز نیستم و... تا اینکه یه اتوبوس دیگه اومد و منم فرز بودنم گل کرد و سریع سوار شدم! یکی یکی همه سوار شدن و منتظر بودیم حرکت کنه تا اینکه راننده جدیده اومد وسط اتوبوس و گفت مسافرای جدید پیاده شین من فقط تا کرج می رم! خوشم میاد اصلا هیشکی اعتراضم نمی کرد! فقط یه آقایی گفت: آقا این چه وضعشه؟ ولی خودش از همه زودتر پیاده شد!!! منم خواستم پیاده شم دیدم همه ایستادن و کسی پیاده نمی شه. فهمیدیم که بله! راننده ی جدید و قدیمی سر 5000 تومن به تفاهم نمی رسن! یه چند دقیقه ای چانه زنی کردن تابه تفاهم رسیدن و ما به سمت تهران حرکت کردیم! همین جور می رفتیم تا رسیدیم کرج و راننده نامردی نکرد و گفت من مقصدم کرج بوده پیاده شین! باز ما پیاده شدیم و به اتوبوس جدید نقل مکان کردیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم ترمینال تهران. منم گیج و منگ از این همه تعویض ماشین پیاده شدم و همین جور خسته و بیخیال داشتم می رفتم که دیدم دو نفر دارن میدون و دو تا ساک هم دستشونه. ای داد یادم افتاد ساکم رو تو اتوبوس جا گذاشتم!!!! دوان دوان برگشتم تا رسیدم به اتوبوس ولی قبل اینکه برسم رفت!!! چند تا راننده تاکسی اونجا بودن دیدن من خیلی مستاصلم پرسیدن چی شده خانوم؟ گفتم ساکم تو اتوبوس جا مونده! اونا هم چند تا سوت بلبلی و غیر بلبلی زدن تا اینکه اتوبوس ایستاد و ساکم رو گذاشتن همون جور وسط مسیر اتوبوس ها و رفتن. منم باز دوان دوان رفتم اوردمش!

بقیه ی داستان دیگه مهم نیست. چون اتفاق قابل گفتنی نیفتاد. حالا باشه اصرار می کنین می گم!

رفتم بلیط تهران ایلاممو گرفتم و به مدت 6 ساعت رفتم نمازخونه ی ترمینال و همین جور بی هدف وقت گذرانی کردم! بعدشم ساعت 7 به سمت ایلام حرکت کردم و پیش یه دختر کنگاوری نشستم. اینقدر حرف زد که مخمو خورد! اخه آدم وقتی با کسی تازه آشنا می شه راجب این حرف می زنه که چطور با شوهرم اشنا شدم و چی شد که از بین 3 تا خواستگار اونو انتخاب کردم و ...  خدایا مردم رو شفا بده! منم با چشم های بسته به حرفای بی سروته اش گوش می کردم. تصور کنین این خانوم می خواست در اون 3-4 ساعتی که به ناچار همسفر بودیم هر چی رو که در مدت 23 سال زندگی یاد گرفته بود و شنیده بود و تجربه کرده بود به مغز خسته ی من انتقال بده!!

 

پ.ن: دو روز پیش رفتم عروسی دوستم. راستش تا حالا ندیده بودم دو نفر که همدیگه رو دوس دارن بهم برسن. و واقعا خوشحال شدم!

 



تاريخ : دوشنبه 16 بهمن1391 | 11:34 | نویسنده : طیبه
سلام الان که دارم این پست رو می زارم خوابگاهم. اینجا بد نیست. یعنی نه خوبه نه بد. خنثای خنثی!

روزها همینجور الکی طی می شن. و شبها که همش خواب بد می بینم. همش کابوس. نمی دونم چه ام شده! به یکی از خواب هام که فکر می کنم گریه ام می گیره! دو، سه بار اومدم واسه مامانم تعریف کنم نتونستم!

دختری هم که قبلا رو اون تخت که الان مال منه می خوابید گفت منم که اونجا بودم همین وضع رو داشتم!!!

البته من اصلا خرافاتی نیستم ولی خب بده دیگه آدم تازه از خانه و خانواده جدا شده باشه و حتی شب هم آرامش نداشته باشه!




  • خرید vpn
  • قالب وبلاگ