1-امروز صبح كه از خواب بيدار شدم رگ گردنم گرفته بود

مامان يه مقدار ماساژش داد ولي خوب نشد

مامانم گفت چرا صبونه نمي خوري پس؟ گفتم نمي تونم

گفت گردنت چه ربطي به صبونه داره؟ گفتم چو عضوي به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

گفت سعدي اين شعرو نمي گفت چي مي خواستي بگي؟

 

2-يك هفته پيش بهم گفتن يكيو معرفي كنم واسه يه كار پاره وقت. منم دوستمو معرفي كردم. خيلي ذوق زده شد و همراه خواهرش اومد. خواهرش بيشتر از خودش ذوق زده شده بود!

نهايتا خواهرش گفت كه اين شغل رو بدين به من و قبول كرديم. حالا بماند كه 1 ساعت توجيهش كردن كه شرايط كار چطوريه و خودمم كلي براش حرف زدم. بهش گفتن از فردا بيا. فردا صبح كه شد اومد سره كار و چيزاي اوليه رو كه لازم بود يادش دادم و كليم خوشحال بود. روز دوم صبحش زنگ زده ميگه من ديگه نميام. هر چي هم پرسيدم واسم دليل نياورد! ديگه اس مي دادم جوابمم نمي دادن!!!

منم انقد خجالت كشيدم ازين رفتارش كه نگو!!!!

حالا 2/3 روز پيش دوستم زنگ زده مي گه من بجاي خواهرم ميام!!!!

من نمي دونم اين دوستاي من پيش خودشون چي فكر كردن! كه مملكت لنگ اوناس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ | 9:20 | نویسنده : طیبه |
داشتم نظرات قدیمی وبم رو می خوندم. البته خصوصیا رو!  

یه اسمهایی دیدم که اصلا برام دیگه آشنا نبودن و یاد یه خاطرات و دغدغه های بامزه ای افتادم و کلی خنده ام گرفت! 

انقدر دلم میخواد برگردم به دورانی که وبم رو مدام به روز میکردم. ولی نمیدونم چم شده که نمیتونم دغدغه هامو بنویسم. 

نمیدونم شاید دیگه بزرگ شدم 



تاريخ : سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ | 10:40 | نویسنده : طیبه |
دیشب چهارشنبه سوزی بود. مثل هر سال کلی خوش گذشت.

البته بماند که ترکش خوردم!!!!

یه ترکش محکم خورد به لبم. فکر کردم دندونم شکست! ولی خدا رو شکر طوریم نشد.

3 روز دیگه باید با سال 93خداحافظی کنیم.

امسالم مثل هرسال عادی گذشت.

نه خوب نه بد.

ایشالا سال 94 یکی از بهترین سالهای عمرم باشه.

پیشاپیش سال نو مبارک



تاريخ : چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ | 9:20 | نویسنده : طیبه |
امروز صبح که اومدم سر کار دیدم صندلیم کثیفه و جای رد پای گربه روشه. رو میز هم وسایل و کاغذا هم پر از موی گربه بود

تا تمیزش کردم رسما داشتم بالا میاوردم.

رفتم یه چیز ترش خریدم خوب شم ولی بعد اون رسم فشارم افتاد

 

چند روز پیش یه دیوونه ای در شیشه ای دفتر رو شکست و فرار کرد. اینه که فعلا گربه ها راحت میتونن جولان بدن.

 

دیشب یه باد شدیدی بود که نگو. از ترس نمی تونستم بخوابم حتی!



تاريخ : چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ | 10:33 | نویسنده : طیبه |
سلام بعد عمری گفتم بیام یه سر به وبلاگم بزنم. خیلی وقته که سراغش نیومدم. فکر کردم بلاگفا تعطیلش کرده.

کسی هست هنوز؟

از رفقای قدیم؟



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ | 12:26 | نویسنده : طیبه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.