سلام. دلم نمیاد خداحافظی کنم برم. اما....

.....

.....

....

....

اما حرفی برای گفتن ندارم.



تاريخ : پنجشنبه 17 بهمن1392 | 23:44 | نویسنده : طیبه |
حدود یه هفته اس که دچار سوختگی شدم. از ناحیه ی پا. اونم با روغن داغ!!!

چیز خاصی واسه ثبت کردن در این وبلاگ ندارم! دلمم نمیاد درشو تخته کنم برم پی زندگیم!

این روزهای عزاداری نشد برم بیرون از خونه! ولی دیشب رفتم شام غریبان و وضعیت پام بدتر شد!

الانم به کمک عصا راه می رم!

رفته بودیم یه روضه، مداح می گفت: مریض دارها بگین یا حسیییییییییییییییییییییییییییییییییییین!

منم به آبجیم و مامانم می گفتم منظورش شماهایین ها! من مریضم!!!

هر سال محرم هیئت عرب ها نزدیک میدون 22 بهمن چای شیرین میدن دست مردم. منم همیشه منتظرم محرم بشه برم از اون چایی ها بخورم! این روزهای خونه نشینی هم خیلی ناراحت بودم که چرا همه ی این شور و حال و عزاداری و ... و مخصوصا اون چایی رو از دست دادم!

ولی دیشب که رفتیم شام غریبان هر طور شده رفتم چایی گرفتم! و چقدر هم تو اون هوای سرد با این پای مجروح چسبید!!

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه بنگارم در این وبلاگ!




تاريخ : جمعه 24 آبان1392 | 22:25 | نویسنده : طیبه |

 

همیشه فکر می کنم چرا کارتون های زمان بچگی ما این همه تلخ بود؟ چرا توشون بدبختی موج می زد؟

همیشه یه طفل معصومی وجود داشت که والدینشو گم کرده بود و دنبالشون می گشت!

تو اکثر کارتونها بچه ها بی سرپرست بودن. و معمولا با یه زن بابای بدجنس زندگی می کردن که زندگی رو براشون تلخ کرده بود؛ مثل سیندرلا و کوزت! و اگه خیلی خوش شناس بودن نجات پیدا می کردن! البته اونم با کمک یه نیروی خیلی برتر! مثل فرشته واسه سیندرلا و ژان والژان واسه کوزت!

یا مثل نل دنبال مادری می گشتن که خیلی وقت بود که مرده بود و همین طور پپرو، پسر کوهستان!

این گشتن ها فقط به انسانها ختم نمی شد و حتی حشرات رو هم درگیر کرده بود!

یه کارتون دیگه هم بود، بچه های کوه آلپ فکر کنم. این دیگه واقعا تلخ بود! این که یه بچه ی خیلی کوچیک پاش اینطور آسیب می دید!

پیام این کارتون ها واسه ما بچه ها چی بود؟

اینکه از همون بچگی بدبختی های زندگی رو اینطور واسه ما ردیف کنن که در آینده واسه خودمون مردی (!) بشیم؟

آیا ما شایستگی اینو نداشتیم که بعد از فاجعه ای به نام جنگ ذهنمون اندکی آرامش داشته باشه؟



تاريخ : پنجشنبه 16 آبان1392 | 21:12 | نویسنده : طیبه |
چرا من نوشتنم نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اتفاقاتی میفته که قابل نوشتن باشه. اما نمی دونم چرا دستم به نوشتن و وبلاگ و ... نمی ره!

چند روز پیش با مریم (خواهرم) رفتیم نمایشگاه مد و لباس اسلامی. مدل هاش که خیلی بیخود بودن. هیچ ربطی ام به مدلهایی که تو جامعه رواج داره نداشت.

یه چیز جالبی که بود این بود که مانکن ها به طرز عجیبی شبیه انسانهای واقعی بودن! تو چشمهاشون می شد زندگی رو دید!!!!

خداییش من که خیلی ترسیدم! مخصوصا اینکه من و مریم اونجا تنها بودیم و بازدید کننده ای غیر از ما وجود نداشت!!

و من هر آن حس می کردم الانه که مانکن ها به حرکت در بیان و به ما حمله کنن!!!!

یه لحظه به تمام مانکن ها نگاه کردم و به شدت هیستریک شدم!

و اینگونه بود که ما اونجا رو ترک کردیم!!


پ.ن 1: یه مدتیه می رم کلاس خودآرایی!

پ.ن 2: زندگیم خیلی عادی می گذره! نه بد و نه خوب!

پ.ن 3: احساس کند ذهن شدن می کنم!!

پ.ن 4: دوس دارم چند جلسه برم پیش مشاور. ولی نمی دونم برم بگم چمه؟ واسه چی اومدم؟ خوشی زده زیر دلم آیا؟؟؟؟؟؟

پ.ن 5: احتیاج به یه شغل دارم!



تاريخ : دوشنبه 13 آبان1392 | 11:23 | نویسنده : طیبه |
 

1-      خیلی وقته در وبلاگم تخته شده که اونم دلایل زیادی داشت:

 

الف- نتمون قطع شده بود به مدت یک ماه.

ب- خونه مونو فروختیم و خونه جدید خریدیم. اثاث کشی و یه سری تعمیرات جزئی.

ج- و دلیل اصلی اینکه هیچ گونه سوژه ای نداشتم.

 

2-      چند روز پیش از ارشد انصراف دادم! به قول صادق یه ظرف انگور رو با شراب ناب عوض کردم! هرچند به همه گفتم انصرافم به خاطر هزینه های بالای ارشدم بوده! دلیل اصلیمو هنوز لو نمی دم!!

3-      دیشب از طرف دوست و هم اتاقیم یه اس.ام.اس دریافت کردم با این مضمون:

" سلام من خواهر س هستم. س دو هفته اس که تصادف کرده و مرگ مغزی شده. گفتم اس بدم به دوستاش که بگم حلالش کنن..."

منو می گی؟ کاملا شوکه شده بودم! نمی تونستم حرف بزنم و میلرزیدم! به حد بی نهایت ناراحت شدم و گفتم لااقل بهش زنگ بزنم ببینم جریان چیه؟ که جواب نداد. به یکی از دوستام زنگ زدم. اون بیچاره هم اس رو دریافت کرده بود و به زحمت حرف می زد. شماره خونه شونو با کلی بدبختی از مسئول خوابگاه گرفتیم. در حالی هر کی شهر خودش بود.

قرار شد من زنگ بزنم خونه شون. مامانم گفت بگو ببخشید من یه اس از طرف س دریافت کردم نگران شدم خواستم ببینم موضوع چیه؟

ولی از با شناختی که از دوستم داشتم 50% احتمال دادم دروغ باشه. گفتم اگه اینجوری بگم ممکنه پیش خونوادش ضایع شه!!

زنگ زدم خونه شون، مامانش گوشیو برداشت. گفتم ببخشید س هست؟ گفت بله یه لحظه صبر کنین!!!!!!!!!!!!!!!

به مدت یکی دو دقیقه یه صداهایی میومد که انگار کلنجار می رفتن. بعد مامانش برگشت گفت که س می گه به گوشی خودم زنگ بزن. منم گفتم فقط بهش سلام منو برسونین.

 

آخه بی شعوری، عقده ای بودن، کمبود محبت، جلب توجه، خودنمایی تا چه حد؟ اسم این کارو خداوکیلی چی می شه گذاشت؟؟



تاريخ : پنجشنبه 4 مهر1392 | 10:49 | نویسنده : طیبه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.