|
فکر کنم خيلي وقته آپ نکردم! بذار ببينم ...! آها! آخري 26 آذره! الان که دارم اينو مي نويسم 20 دي هستش و نمي دونم کي آپش مي کنم! شايدم آپ نکنم حالا ببينم چي مي شه!.. اي بابا! ... چقد اصرار مي کنين! گفتم ببينم چي مي شه! معلوم نيست! ... چي؟!... باشه بابا! اگه تونستم صبح زود بيدار شم آپ مي کنم! چقد گير مي دين!
امتحانام 23 دي با يه درس عمومي شروع مي شه و تا 8 بهمن طول مي کشه! اينقده وضعيتم اسفناکه که نگو! اين ترم خيلي سخت بود واسم! هر چند که حتي يک کلمه درس نخوندم (در طول ترم البته) ولي باز سخت گذشت! حالا مي خوام بعد امتحانا واسه يه استراحت جانانه برم تهران خونه داداش سجادم! داداشي منتظرم باش من دارم ميام!!
هيچي به ذهنم نمي رسه بنويسم! ... خب!بذار فکر کنم...! آها چند تا کلمه هست که نمي تونم تلفظشون کنم! الان 2،3 تاش بيشتر به ذهنم نمي رسه! يکيش کلمه حقوقه! کلا تلفظ کلمه هايي که 2 تا "ق" توشون به کار رفته سخته برام (البته غير از قورباغه!)! يه کلمه ديگه هم کانال کولره! اينو که عمرا نمي تونم بگم! چند روز پيش من و مريم کشف کرديم که شمردن عدداي بين 70 تا 90 هم خيلي سخته! حالا شما امتحان کنين شايد تونستين!
يه کارهايي هم هست که نمي تونم درک کنم! اينکه کسي بياد کنفرانس بده! البته طرف بايد دانشجو يا دانش آموز باشه، واسه اساتيد مي تونم درک کنم! مثلا دوستت که هميشه باهاش حرفاي غير علمي مي زني يه دفعه بياد وسط کلاس خيلي جدي يه درس رو کنفرانس بده! آخه اين چه معني داره؟ نمي گم کار بديه! فقط نمي تونم درک کنم چرا اين اتفاق مي افته! خودمم که اين ترم واسه اولين بار تو عمرم داشتم اين کار زشتو انجام مي دادم وسطش هي با خودم فکر مي کردم چرا مجبورم کاري بکنم که فلسفه شو نمي دونم! فکر مي کردم بقيه هم مثل من فکر مي کنن واسه همين اعتماد به نفسم به شدت به سمت صفر ميل کرد!! يه کار ديگه هم نوشتن با خوکار يا مداده! اين که چطور ما خودکارو تو دستمون مي گيريم و يه دست خط خاص داريم! در اين يه مورد نمي تونم هيچ توضيحي بدم چون از اولي غير قابل درک تره!
فيلم بازي کردن هم يه طورهايي عجيبه! اين که بازيگره بايد يه حرکاتي انجام بده و از روي متن بخونه و هويتي داشته باشه که مال خودش نيست! فکر کنم واسه همينه که ميانه ام با تلويزيون اصلا خوب نيست! آخري هم اينه که کسي بياد با آهنگ شعر بخونه! ما چيکار مي کنيم که الان عادي صحبت مي کنيم و يه وقت هايي با يه ريتم خاص؟ من که خودم وقتي با آهنگ شعر مي خونم کار خاصي نمي کنم، پس چرا اين اتفاق مي افته؟ دليل اينکه خواننده نشدم همينه! اگه هم خواننده بشم فقط رپ مي خونم!! يه چيز ديگه هم الان به ذهنم رسيد! چي شد که آدما تصميم گرفتن ابراز علاقه کنن؟! اگه من يه آدم نخستين بودم خيلي گناه داشتم! الن همه چي آماده اس و لازم نيست که ما مثلا آتيشو اختراع کنيم! (اين درسا بدجوري رو مغزم اثر گذاشتن!) فکر کنم آخرشو کلا چرت و پرت گفتم! نه...! به نظرم از اول تا آخرشو الکي به هم بافتم! جدي نگيرين!
26 دي تولدمه و 23 ساله مي شم! تولدت مبارک عزيزم! 8 ساله که روز تولدم برام قشنگ نبوده! فکر نکنين دارم حرفاي رمانتيک مي زنم ها! اين چيزا به گروه خوني من مي خوره اصلا؟! واسه اينکه از اول دبيرستان که امتحانا دي ماه برگزار شده هميشه روز تولدم وسط امتحانا بوده و واسه امتحانا استرس داشتم و هيچي از روز قشنگ تولدم يا روز تولد قشنگم نفهميدم!
چند وقت پيش داشتم خصوصيات مثبت و منفي ام رو مي شمردم ديدم بدها از خوب ها بيشتره! ولي خداييش کسي منو يه آدم بد نمي دونه! حالا يه چند تا از بدها رو مي نويسم يه خورده بخنديم! لوس، بچه، مغرور، از خود راضي، به شدت خود شيفته، خودخواه، بي تفاوت، شديدا بي نظم! که البته هيچ کدومو بد نمي دونم!! تازه ويژگي خوب هم دارم کلي خوش قلب و صبورم! ديگه از خوبي هام چيزي به ذهنم نمي رسه! آها دوستام مي گن بامزه اي! تازه هميشه هم مي خندم، البته نمي دونم اين خوبه يا بده! هيچ وقتم گريه نمي کنم! يادمه شب تولد 17 سالگيم با خودم عهد بستم که هيچ وقت گريه نکنم!
سريال يوزارسيف يا يوزارسيو شرع شد، برم ديگه!
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت
از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت
کم کم به روي آينه ام برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت
شاعر کنار جوي گذر عمر ديد و من خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
|