<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من از همه بهترم!!!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Dec 2009 05:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من و دلتنگی و کارخانه سیمان!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;امتحانام بیستم شروع می شه ولی به جای اینکه این ترم آخری بشینم درس بخونم سفت و سخت چسبیدم به پروژه ی ارزیابی&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;پروژه ام در مورد سیمان هستش که باید خیلی جامع باشه و هر کس که خواست کارخونه سیمان بزنه بیاد پروژه منو بخونه و بعد تصمیم بگیره&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;پس باید خیلی خفن باشه&lt;FONT face=Arial&gt;. &lt;/FONT&gt;حالا این وسط یه سری اطلاعات حیاتی می خوام که به هر اداره ای رفتم یا نداشتن یا فقط در حد استان بود یا اینکه می گفتن این اطلاعات محرمانه اس و نمی دیم&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;البته اطلاعات به شدت محرمانه مورد نظر رو تو یه پروژه ی دیگه پیدا کردم که در معرض دید عموم گذاشته بودن و حالا خودمم می خوام همین کارو بکنم یعنی اون اطلاعات رو تو اینترنت پخش کنم&lt;FONT face=Arial&gt;!! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا اینجا می خوام یه اطلاعات رایگان در اختیارتون قرار بدم&lt;FONT face=Arial&gt;: &lt;/FONT&gt;هر کس که بخواد کارخانه سیمان با ظرفیت &lt;FONT face=Arial&gt;1 &lt;/FONT&gt;میلیون تن در سال بزنه باید سرمایه اش &lt;FONT face=Arial&gt;900 &lt;/FONT&gt;میلیارد تومان باشه&lt;FONT face=Arial&gt;!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;چند روزیه که یه کم احساس دلتنگی میکنم &lt;FONT face=Arial&gt;... &lt;/FONT&gt;به خاطر فارغ التحصیل شدنم&lt;FONT face=Arial&gt;... &lt;/FONT&gt;آخه از &lt;FONT face=Arial&gt;7 &lt;/FONT&gt;سالگی درس خوندم و اینه که تموم شدنش یه مقدار سخته&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;البته امیدوارم تموم نشه و تا دکترا ادامه بدم&lt;FONT face=Arial&gt;!! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;دیشب داداش کوچولوی &lt;FONT face=Arial&gt;10 &lt;/FONT&gt;ساله یه سوال کمی تا قسمتی سیاسی ازم پرسید و منم سعی کردم به زبان ساده بهش جواب بدم&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;اونم از اول تا آخرش فقط نگاهم می کرد و سرش رو تکون می داد&lt;FONT face=Arial&gt;! &lt;/FONT&gt;فکر کردم از حرفهام چیزی نفهمیده ولی یه دفعه گفت&lt;FONT face=Arial&gt;: &lt;/FONT&gt;طیبه تو چرا نمی ری معلم بشی؟ حداقل بیا تو کانون ما درس بده&lt;FONT face=Arial&gt;!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;من&lt;FONT face=Arial&gt;:!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;(&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فکر می کردم توضیح دادنم افتضاحه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;)!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;پست پایین به دلیل یک سری مسائل حذف میشه&lt;FONT face=Arial&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;پ&lt;FONT face=Arial&gt;.&lt;/FONT&gt;ن&lt;FONT face=Arial&gt;: &lt;/FONT&gt;همین الان فهمیدم که از کلمه حالا خیلی استفاده می کنم&lt;FONT face=Arial&gt;!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 05:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشید! شما برای چی مردید؟!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;1- دارم یه کتاب در مورد زندگی نامه یه فیزیک دان می خونم که تا قبل از خوندن این کتاب اصلا اسمشم نشنیده بودم! اسمش ریچارد فاینمنه و جایزه نوبل هم برده. امشب داداش کوچولوی10  ساله ام ازم خواست که تو ساختن کاردستی فرداش که یه ساعت بود کمکش کنم. این جور مواقع معمولا می گم: برو به بابا بگو! من بلد نیستم و این جوری اونو از سر خودم باز می کنم! ولی این دفعه تصمیم گرفتم با تاثیری که از کتاب گرفتم تواناییمو بسنجم! این شد که کمکش کردم و الحق ساعت خوبی از آب در اومد یه ساعت که واقعا کار می کرد و صرفا یه کاردستی ساده و رنگین نبود! البته تنهایی که نه! با کمک بابام و ابزار و ادواتش! مهم اینه که از اون حالت انفعال که خیلی وقته منو گرفته خارج بشم!&lt;br /&gt;یه عکس هم ازش گرفتم که بزارم اینجا ولی خوب از آب در نیومد!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;2- چند سالی هست که هنگام خواب یه پدیده ی عجیب واسم اتفاق می افته. البته همیشه نه! چند ماه یک بار ولی خیلی اذیتم می کنه. این جوریه که تمام بدنم سست و سنگین می شه و حتی نمی تونم انگشتمو تکون بدم یعنی کنترل بدنم از دستم خارج می شه و نیروی فوق العاده آزار دهنده ای تو سرم حس می کنم! اوایل نمی دونستم چه جور باید از این وضعیت غیر قابل تحمل رها بشم. ولی به مرور فهمیدم که اگه بتونم یه تکون کوچولو بخورم همه چیز درست می شه! معمولا تمام نیروم رو به کار می گیرم و به زحمت می تونم انگشت کوچیکم رو تکون بدم و بعد ...! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیشب بازم اینجوری شدم. اونم نه یه بار! چندین بار! هر دفعه که چشمام رو می بستم اون حالت آزار دهنده میومد. سعی کردم علتشو بفهمم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که بدنم خسته اس ولی مغزم نه! یعنی بدنم می خواد بخوابه ولی مغزم هشیاره! اینه که تصمیم گرفتم مغزمو به کار بگیرم و خسته اش کنم تا به جسمم برسه. فکر کردم؛ داستان سرایی کردم, شعر خوندم, به درسام فکر کردم به گذشته, آینده ... آخرش عمل ضرب رو تو ذهنم انجام دادم یک رقمی در یک رقمی ولی نمی شد سختش کردم دو رقمی در یک رقمی ... یادمه آخرین ضربی که انجام دادم 99 در 9 بود تا این که خوابم برد! و مطمئن شدم که نتیجه درستی گرفتم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;صبح با مریم در موردش صحبت کردیم و فکر کردیم شاید کسانی که در حال مردن هستند البته به مرگ طبیعی؛ اگه تکونشون بدیم و نذاریم که روحشون بره آیا ممکنه زمان بیشتری رو زنده بمونن؟! داداشم می گه هر مرگی علتی داره و این جوری نیست که طرف داره تو خونه تویزیون نگاه می کنه یه دفعه بیفته بمیره! مثلا قلبش از کار میفته و این یه چیز جسمیه نه روحی! &lt;br /&gt;شاید بعد فارغ التحصیلیم راه بیفتم تو بیمارستان ها و ببینم که آیا چیزی به اسم مرگ طبیعی وجود داره یا نه؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 20:19:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بايد رفت...</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز به اين نتيجه رسيدم که استاد نقش بسيار مهمي در زندگي انسان داره! 2 ترم پيش که درس &quot;توسعه اقتصادي در کشورهاي جهان سوم&quot; رو داشتم به نظرم بدترين درس دنيا بود چون هيچي ازش نمي فهميدم و کلاسش به شدت کسل کننده بود با اينکه استاد اصلا درس نمي داد و تمام درس ها رو دانشجوهاي بيچاره کنفرانس مي دادن! اون ترم اين درس رو افتادم! حالا الان که ترم 7 هستم همين درس رو با يه استاد ديگه گرفتم باز هم کنفرانسيه! ولي من به شدت به اين کلاس علاقه نشون مي دم و اين درس رو خيلي دوست دارم! واقعا نمي دونم دليلش چيه؟! چون شرايط فرقي نکرده فقط استادش عوض شده!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز استاد مي گفت که فرار مغزها پديده ي خوبيه! حالا من با استناد به حرف هاي ايشون اين حرف رو توجيه مي کنم:&lt;br /&gt;فرض کنيد من يک مغز هستم و در اين مملکت زندگي مي کنم. من هي از مغزم کار مي کشم و ايده مي دم ولي هيچ کس منو تحويل نمي گيره. مي رم بانک که وام بگيرم و اون ايده رو (که مثلا يک دوچرخه اس که با نبروي باد کار مي کنه و سرعت زيادي داره) به مرحله ي توليد انبوه برسونم. ولي بانک به من مي گه که در صورتي وام مي ده که من يک نمونه از اون دوچرخه رو بسازم و اون ها با چشم هاي خودشون ببينن! ولي اون ها اين موضوع رو درک نمي کنن که براي ساختن يک دوچرخه بايد يک کارخونه ساخته بشه تا اون قطعات رو در اندازه ي مورد نظر بسازه و من بتونم يک نمونه از اون دوچرخه رو توليد کنم! اينه که اونقدر به اين در و اون در مي زنم ... ولي هيچ فايده اي نداره! نتيجتا تصميم مي گيرم طرحمو به شرکت چي چي ژاپن بفروشم. طرح با استقبال زيادي پذيرفته مي شه و چشم بادامي ها اون رو به توليد انبوه مي رسونن و هم من کلي سود مي کنم هم اون ها! پس چرا اينجا بمونم که قدرمو نمي دونن؟! بزار فرار کنم تا حداقل فکرم از کار نيوفته!&lt;br /&gt;و اما اينکه چرا فرار مغزها مفيده: چون افرادي که در داخل کشور در حال تحصيل هستن طمع بازارهاي گسترده ي خارج مي گيردشون و تصميم به فرار مي گيرن. براي اين که کشورهاي اروپايي اون ها رو بپذيرن مجبورن تند تند درس بخونن تا در حد بازارهاي اون ها باشن! اينه که دانش و مهارتشونو زياد مي کنن ولي ...! همه شون موفق به فرار نمي شن چون کشورهاي خارجي هر تخصصي رو نمي خوان و شرايط سختي براي پذيرششون دارن!&lt;br /&gt;حالا اين مغزهايي که موفق به فرار نشدن با دانش بالا و تخصص خفن مي تونن در کشور خودمون کار کنن و بازدهي بالاتري نسبت به بقيه داشته باشن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اين قضيه دوچرخه صحت داره من از خودم ايده نساختم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:42:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>به علت حجم درسي فوق العاده بالايمان و دسترسي اندك به اينترنت فعلا مجبور به خداحافظي كوتاهي خواهيم بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; </description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد و سالک...</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالكی را بدید كه پیاده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیر مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالك گفت : به دهی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالك گفت : چرا ؟
</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقا نخون...!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;1- دوستام می گن قبل ورود ما به دانشگاه یه استاد اقتصاد تو دانشگاهمون بوده که خیلی سخت گیر بوده. طوری که کسی حق نداشته بعد از ایشون وارد کلاس بشه. اگه هم دانشجوی تاخیری قصد ورود به کلاس رو داشته استاد 2 راه پیش پاش می ذاشته: یا 2 تا غیبت می خوری یا اینکه جلوی کلاس می ایستی و شعر اتل, متل, توتوله ... گاو حسن چه جوره ... رو می خونی!!&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;2- بعضی آدم ها فکر می کنن همین که عنوان استاد یا معلم روشون باشه می تونن هر جور دلشون خواست با شاگرداشون رفتار کنن و حق هرگونه بی احترامی رو دارن! چند روز پیش یکی از دوستام می گفت تو کلاس حسابداری بوده و استاد به دانشجوها گفته که اگه کسی گوشیش زنگ بخوره جلسه بعد باید 2 کیلو شیرینی خامه ای بیاره و گناه sms هم اینه که اگه طرف خانم بود باید گوشی رو بده دست آقایون که sms رو بخونن و اگه آقا بود باید یک خانم اون رو بخونه اونم با صدای بلند!! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از قضا یه روز واسه یکی از خانوم ها sms میاد و استاد با پوزخندی بر لب رو می کنه به آقایون دانشجوها و می گه : آقای الف! گوشی خانم رو بگیرین و sms رو بخونین! دختر خانم گوشی &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رو به الف می ده و ازش خواهش می کنه که بلند نخونه! الف sms رو می بینه و می گه استاد من نمی خونم! یکی از پسرهای شیطون گوشی رو ازش می گیره که بخونه اما ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-: استاد انگلیسیه من نمی تونم بخونم! (فارسی بوده البته)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;/font&gt;-:  خب بده بغل دستی ات بخونه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بغل دستی: استاد این کار خیلی زشتیه و من به خودم چنین اجازه ای نمی دم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;استاد: اگه نخونین از نمره ی پایان ترم همه تون 2 نمره کم می کنم!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دانشجوها: کم کنین ما نمی خونیم!!&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; این اتفاق مثل اینکه هر جلسه تکرار می شه!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مهم نیست که محتوای اون پیام چی بوده مهم اینه که شاید بهتر باشه گاهی اجازه بدیم که دیگران برای خودشون حریم خصوصی داشته باشن! &lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین و نیمه گمشده</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;استاد جامعه شناسی مون می گه: آدم ها وقتی عاشق می شن در واقع عاشق خودشون می شن! چون انسان بیشتر از هر کسی تو این دنیا خودشو دوس داره پس می ره کسی رو پیدا می کنه که شبیه خودشه, نیمه گمشده شه! واسه همینه که خوب ها خوب رو پیدا میکنن و بدها بد رو!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;می گن وقتی به خسرو عکس شیرین رو نشون می دن یک دل نه صد دل عاشقش می شه! دستور می ده که &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بیارنش. شیرین خانوم هم از اون سر دنیا پا می شه میره قصر پادشاه. خسرو خان هم تصمیم می گیره باهاش ازدواج کنه. شیرین ولی یه دغدغه داره: پادشاه 60 تا زن داره نکنه بعد یه مدت منم مثل اونا براش عادی شم؟!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;واسه همین دنبال یه فرصته که روزگار اونو بهش میده! یه روز که شیرین داشته از خیابون رد می شده فرهاد می بیندش و یک دل نه هزار دل عاشقش می شه! خانوم خانوما واسه اینکه یه کم خسرو رو اذیت کنه یه چراغ سبزی به فرهاد بخت برگشته نشون می ده. فرهاد دل از کف داده هر جا می شینه از شیرین می گه و همه دنیا می فهمن که فرهاد عاشق شده اونم عاشق کی؟ نامزد پادشاه! خلاصه میرن به خسرو خبر می دن که : چه نشستی که رقیب پیدا کردی اونم از طبقه پایین جامعه! خسرو فرهاد رو احضار می کنه و بهش می گه: آخه بشر! این همه دختر؛ چرا عاشق زن ما شدی؟ هر چی بخوای بهت می دم, هر دختری رو بخوای واست می گیرم, فقط برو پی کارت بیشتر از این آبروی ما رو نبر! فرهاد هم پاشو تو یه کفش می کنه که نه! الا و بلا من شیرین رو می خوام! می بینن فایده نداره تصمیم می گیرن یه کار غیر ممکن رو ازش بخوان. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از قضا قصر پایین کوه&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بیستون بوده! بهش میگن برو بالای این کوه و یه کانال حفر کن که تا درون قصر ادامه داشته باشه واسه اینکه وقتی گوسفندها رو بالای کوه می دوشیم شیرشون از این کانال بگذره و بیاد تو قصر!! اگه موفق بشی به شیرین می رسی!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فرهاد قبول می کنه و می ره بالای کوه و روز و شب کار می کنه! پیوسته صدای تیشه اش می آد. مشاورین خسرو بهش می گن: اگه این همین طور پیش بره حتما موفق می شه و مجبوری به عهدت وفا کنی اون وقت شیرین بی شیرین! خسرو می گه بهش بگین شیرین مرد! و وقتی این خبر دروغ رو به فرهاد می دن بدون هیچ تحقیقی خودشو می کشه!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اینی که تو کتابا می گن «عشق شیرین و فرهاد» ، در واقع «عشق خسرو و شیرینه» ! چون عشق فرهاد یک طرفه بوده و شیرین فقط خسرو رو دوست داشته؛ وقتی هم که خسرو کشته میشه ، شیرویه برادر خسروی مرحوم ، از شیرین می خواد که باهاش ازدواج کنه؛ شیرین به ظاهر قبول می کنه و اجازه می خواد که بره و برای آخرین بار با همسرش وداع کنه؛ اما وقتی می ره بالای جسد خسرو خودشو می کشه!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روح همه شون شاد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن: سوژه این پست از  حرفای استاد جامعه شناسی مون بود و من از صحت شون هیچ اطلاعی ندارم!&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>3 پیامبر در دانشگاه!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;این روزها همه واسه من پیامبر شدن! دو تا از دوستام (که امیدوارم این پست رو نخونن!) تازگی ها گیر دادن به نماز خوندن من! تا من بیچاره رو می بینن 2 ساعت نصیحت و پند و اندرزشون گل می کنه که: طیبه نماز بخون, به خدا خیلی خوبه, به آدم کمک می کنه و ...! خدا هم اینقدر به من گیر نمی ده که این ها ...&lt;br /&gt;البته من نماز می خونم ولی به روش خودم! یعنی عمرا بتونم صبح ها بیدار شم واسه نماز! ظهرها هم معمولا قضا می شه چون یا دانشگاهم یا خوابم! می مونه شب که مغرب و عشا رو با نماز قضای صبح می خونم البته بعد ساعت 10! غیر از اینم راه نداره! &lt;br /&gt;حالا این دو تا پیامبر تصمیم گرفتن موقع نماز به من زنگ بزنن که یادم نره! نمی دونم انگیزه شون چیه و چی گیرشون میاد ولی یه بار یکی شون گفت این جوری اون دنیا می گی فلانی منو نجات داد! پس طمع بهشت و این حرف هاست!&lt;br /&gt;تازه خودمم کلی پیامبر شدم! یه دوستی دارم تکیه کلامش اینه: بمیری...! منم چند روز پیش در جواب این حرفش (که معمولا می گم خودت بمیری) گفتم تو زنده باشی! علت این حرفمو که پرسید گفتم: حضرت عیسی هم با کسانی که اذیتش می کردن به خوبی رفتار می کرد! گفت یعنی تو می خوای مثل حضرت عیسی جواب بدی رو با خوبی بدی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من معمولا به هر کسی فقط یک بار فرصت می دم هر وقت که فرصتش رو از دست داد کنارش می ذارم! خیلی راحت هم این کار رو می کنم چون قدرت فراموش کردنم فوق العاده اس! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب بعضی بدی ها رو نمی شه با خوبی داد می شه با قطع ارتباط داد! این جوری طرف حسابی ادب می شه! حالا جالب اینجاست که کسانی که کنارشون گذاشتم منو خیلی با معرفت می دونن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: نمی خواستم آپ کنم چون نه حسش بود نه وقتش! دلیل آپ کردنم این بود که از پشت خنجر خوردم... اونم نه یکی! چند تا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاعر می شویم!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خواهر &lt;A href=&quot;http://www.salone3.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;3.5&lt;/A&gt; منو به یه بازی دعوت کرده که باید یه شعر بگم که با حرف &quot;ه&quot; شروع بشه! باید 3نفر رو هم دعوت کنم که بی خیال این مورد می شم و هر کس دوست داشت می تونه شرکت کنه!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;هورا! بازی، شعر...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم اول، استاد، در کلاس خرد 1:&lt;BR&gt;فرزندانم هر کس کالای گیفن کشف کند به او جایزه بس بزرگی به نام جایزه نوبل می دهند&lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2chw5mg.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;BR&gt;و اینگونه شد که طمع جایزه نوبل ما را گرفت &lt;BR&gt;و تصمیم گرفتیم یک کالای گیفن پیدا کنیم&lt;BR&gt;برای همین به دوگوله خویش فشار آوردیم&lt;BR&gt;و احساس تحقیق و پژوهش در ما قلمبه شد&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;به سراغ ایرانسل می رویم!&lt;IMG height=32 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif&quot; width=35 border=0&gt;&lt;BR&gt;پس دفتر خود را باز کرده و کاغذی از آن پاره نموده و شروع به نوشتن سوالاتی نمودیم&lt;IMG height=48 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/val.gif&quot; width=43 border=0&gt;&lt;BR&gt;چند روز بعد...&lt;BR&gt;به اولین نمایندگی ایرانسل رفته و خود را اینگونه معرفی نمودیم&lt;BR&gt;دانشجویی بس صاحب علم هستیم که در حال پژوهش هستیم &lt;BR&gt;و از شما یاری می خواهیم&lt;BR&gt;نمایندگی به سوالات ما جواب نمود&lt;BR&gt;اما نه مستند...!&lt;IMG height=43 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif&quot; width=38 border=0&gt;&lt;BR&gt;و ما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم&lt;BR&gt;فکر کردیم حتما طرح ما ایرادی دارد&lt;BR&gt;و باید آن را اصلاح کنیم&lt;BR&gt;پس صبر کردیم علم مان افزایش پیدا کند&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;صبر&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;صبر&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;صبر ما تا امشب ادامه داشت&lt;BR&gt;و امشب در حال خواندن خاطرات گذشته خویش &lt;BR&gt;فهمیدیم که یک روزی وقتی هنوز صفر کیلومتری بیش نبودیم&lt;BR&gt;چنین طمعی داشتیم&lt;BR&gt;و می خواستیم ایرانسل را به خاک سیاه بنشانیم&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;ولی موفق نشدیم&lt;BR&gt;چون ایرانسل گیفن نیست &lt;BR&gt;بلکه بسیار هم لوکس است&lt;BR&gt;مثلا اگر قیمت سیم کارت ایرانسل به 100.000 تومان افزایش پیدا کند&lt;BR&gt;شما حاضرید آن را بخرید؟&lt;BR&gt;و برعکس اگر قیمت آن 1000 تومان بشود آیا شما 6 تا نمی خرید؟&lt;BR&gt;پس ثابت شد که لوکس است&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;و الان ما که آن زمان از این پدیده خیلی بدمان می آمد&lt;BR&gt;نظرمان تغییر کرده&lt;BR&gt;و به آن بسی علاقه مند شده ایم!!&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=18 alt=&quot;Heart Smile&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/heartsmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن: ما انسان گهرباری هستیم!&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 19:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تورم از نوع سرخپوستي!</title>
<link>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>احساس مي کنم روزمره نويس شدم، براي اينکه از اين حس بيام بيرون يه پست اقتصادي مي ذارم! &lt;IMG height=32 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif&quot; width=35 border=0&gt;&lt;BR&gt;1- تصميم گرفتم در اين پست در مورد اين موضوع صحبت کنم: افزايش نقدينگي چطور باعث افزايش تورم مي شه؟!&lt;IMG height=22 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/interview.gif&quot; width=63 border=0&gt;&lt;BR&gt;فرض کنيد حقوق اين ماه شما (همه مردم) از 100.000 تومان به 150.000 تومان مي رسه! يعني الان 50.000 تومان بيشتر دارين و با اين مبلغ اضافه مي تونين چيزهاي بشتري بخرين: پيراهن، کفش، مواد غذايي و ...!&lt;IMG height=31 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif&quot; width=100 border=0&gt;&lt;BR&gt;چون مردم تقاضاشون بيشتر مي شه توليد کنندگان تصميم مي گيرن که توليداتشون رو افزايش بدن! و چون يه مدتي طول مي کشه تا توليدکنندگان موفق بشن، در اين مدت قيمت ها زياد مي شه!&lt;IMG height=15 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/no.gif&quot; width=16 border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهتره يه مثال بزنم:&lt;BR&gt;فرض کنيد آقاي A يه مغازه کفش فروشي داره و هر جفت کفش رو به مبلغ 10.000 تومان مي فروشه و هر ماه هم 20 تا مشتري داره! وقتي درآمد مردم زياد  مي شه، مشتري هاي آقاي A از 20 نفر به 30 نفر افزايش پيدا مي کنن! آقاي A براي هر ماه 20 جفت کفش توليد مي کنه و حالا 30 تا مشتري داره! پس يه کاري مي کنه: قيمت کفش ها رو تا جايي بالا مي بره که 20 تا مشتري باقي بمونن که حاضرن کفش رو گرونتر بخرن، مثلا 15.000 تومان!&lt;IMG height=48 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/val.gif&quot; width=43 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;اين جوري مي شه که افزايش نقدينگي&lt;/STRONG&gt; (مثلا افزايش درآمد) &lt;STRONG&gt;باعث افزايش تقاضا&lt;/STRONG&gt; (تعداد مشتري ها از 20 به 30 نفر) &lt;STRONG&gt;مي شه و تورم&lt;/STRONG&gt; (از 10.000 تومان به 15.000 تومان) &lt;STRONG&gt;پديد مياد!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- سرخپوست ها مي گن خدا وقتي خواست آدم رو خلق کنه 3 تا مجسمه گلي درست کرد و اون ها رو تو کوره گذاشت که بپزن! اولي رو درآورد و ديد هنوز نپخته و رنگش زياد تغيير نکرده، اون شد نمونه سفيد پوست ها!&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/sun.gif&quot; border=0&gt; دومي رو بيشتر گذاشت بپزه وقتي کاملا برشته شد اونو از کوره درآورد و ديد سرخ و باحال شده!&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=50 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/cowboysmile.gif&quot; width=52 border=0&gt; اينقدر محو زيبايي اش شد که اون يکي مجسمه تو کوره رو فراموش کرد و جزغاله شد!&lt;IMG height=35 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/t2.gif&quot; width=60 border=0&gt; مجسمه دومي سرخپوست و مجسمه جزغاله شده سياه پوست ها را به وجود آوردن!!&lt;IMG src=&quot;http://smilies.sofrayt.com/^/aiw/mamba.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: تو پست قبلی یه خورده خاله زنک شدم و دوستان فرت و فرت دارن این خصیصه رو به روی من می آرن! دوستان من خاله زنک نیستم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 04:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=2khtare-khoof&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>2khtare-khoof</dc:creator>
<guid>http://2khtare-khoof.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
